در خواب ناز بودم شبی . دیدم کسی در می زند . در را گشودم روی او . دیدم غم است در میزند .
ای دوستان بی وفا . از غم بیاموزید وفا . غم با آن همه بیگانگی . هر شب به من سر می زند . ................................................. همه چیز آماده شده است برای از پای دراوردن جوانی که . . .
بگذریم .
نمی دانم اگر تو بودی چه می شد .
این روز های لعنتی که حتی باد هم بوی دردسر دارد .
انگشتهایم دارد شقیقه هایم را سوراخ می کند .
از همه بریده ام
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 15:17 توسط شهاب |
روزگار وحشتناکی است . وقتی آدمها به تماشای هیچ خودشان می نشینند و ادعا می کنند با شیطان قهوه خورده اند !
.................................................
فقط می توانم بگویم خسته ام . از همه چیز . از همه کس از همه جا .
سر ریز ظرفیتم دارد همه جا را و همه چیز را و همه کس را تحت شعاع قرار می دهد .
به خدا خسته ام . هیچ کس به اندازه ی من تحمل ندارد . دیگر همدردری هیچ کس آرامم نمی کند .
از بار کشیدن خسته شده ام . من فقط بیست و دو سال دارم .
زندگی دارد تحقیرم می کند . هیچ وقت ، این قدر حقیر نبوده ام. دست و پایم می لرزد . می لرزد .
+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 19:57 توسط شهاب |